مهندس هاشمی

دفتر مشق روزهای زندگی

دفتر مشق روزهای زندگی

مهندس هاشمی

- بسم الله الرحمن الرحیم
- دفتر مشق روزهای زندگـی
- مهندس سید ابوالفضل هاشمی
- مذهبی، پژوهشگر، 29 ساله، تهران
- شروع بلاگری از 18 آبان 1391 پنج شنبه

آخرین نظرات
کتاب «پدر، مادر، ما متهمیم» که برگرفته از سخنرانی مرحوم دکتر علی شریعتی است، کتابی است مذهبی با رویکرد نوین به مقوله دین و شناخت پیروان آن که مطالعه آن دیدی جدید به جوانان و نوجوانان برای کسب سوالات فراوان عقیدتی و اخلاقی شان ارائه می دهد. کتابی که در اختیار من قرار داشت مربوط به چاپ دوم تابستان 2536 (سال پهلوی)، انتشارات شبدیز است. البته این مشخصاتی بود که در صفحه دوم کتاب نوشته شده بود ولی کتاب در اختیار من، به تازگی چاپ شده و شاید چاپ هزارم آن باشد و من یکی از آخرین نفراتی باشم که تا امروز موفق به مطالعه ی این کتاب شده است. مطالعه ی این کتاب برای من یک هفته به طول انجامید و من از زمان هایی که در اتوبوس و مترو برای رفت و آمد در اختیار داشتم برای مطالعه ی این کتاب استفاده کردم.

مشخصات کتاب  
- نام کتاب: پدر، مادر، ما متهمیم (کنفرانس آقای دکتر شریعتی)
- مولف: دکتر علی شریعتی
- ناشر: شبدیز
- قطع کتاب:
- تاریخ و نوبت چاپ: دوم تابستان 2536 

تاریخچه مطالعه من:   
- بازه زمانی مطالعه: شنبه 1/4/1392 الی جمعه 7/4/1392
- مکان مطالعه: مترو و اتوبوس

کتاب «پدر، مادر، ما متهمیم»، اولین کتابی از دکتر علی شریعتی است که من موفق به خواندن آن شدم. این کتاب با نگرش مذهبی و دیدی مدرن به قلم دکتر شریعتی، ابعاد جدیدی در عصر مدرنیته و دنیای جدید برای چگونه زنده نگه داشتن ایمان و تقوا و سبک زندگی توحیدی به مخاطب ارائه می دهد. 
نویسنده ی کتاب، فردی است که اقیانوسی از اندیشه را همراه خود دارد و سعی دارد با کمترین کلمات و کوتاه ترین جملات، نکات و تجارب فراوان خود را از سَرِ درد و دلسوزی بیان کند تا گمگشتگان راه هدایت در آخرالزمان را کمک رساند و در حد توان خود، آنان را برای نیکو زیستن رهنمون باشد. شایسته است، به خاطر ایثار و فداکاری اش در زنده نگه داشتن اصول موحد ماندن در زمانه ی متفاوت امروز، تاریخ نام او را در زمره آزادگان ثبت نماید و جایگاه او را آن چنان که شایسته مقام و علم و اخلاص اوست پاس بدارد.
بر خلاف بسیاری از کتابها که نویسنده سعی می کند طی چند صفحه و بخش و فصل، نکته و درسی را به خواننده بفهماند و عموما از محتوای غنی بی بهره است، کتاب های دکتر شریعتی از این عیب مبرا هستند و به سبب غنای محتوایی، لیاقت چند بار مطالعه را دارند.
کتابی که نام آن را ذکر کردیم، به بررسی کمبودها، نواقص، عقب ماندگی ها و اهمال هایی می پردازد که در جبهه فکری و اخلاقی متدینین وجود دارد و موجب دین زدگی و بیزاری از ارزش های دینی را در نسل فرهیخته و روشنفکر و جوانان تحصیل کرده ایجاد می کند. دکتر شریعتی کوشیده است با ادبیات و غنای فکری قدرتمند خود، مسائل و مشکلات جامعه امروزی را برای مردمی بیان کند که به ارزش های دینی شان عشق می ورزند ولی از تفاوت های ارزش های دنیای مدرن با فضای اجتماعی خود بی خبرند و اساسا هیچ آشنایی از مشکلاتی که ممکن است بعدها بر سر آنها ایجاد شود ندارند. دکتر شریعتی می کوشد مسائل جامعه جدید را برای این افراد بیان کند و آنها را برای تحول آماده کند. رسالت و مسئولیت و حرکتی که سنگلاخ و شیب و موانع فراوانی دارد و به قول خودش، هم متدینین و هم روشنفکران سد راهش می شوند و با او مخالفت می کنند. مسیری که هر کسی جرئت طی آن را ندارد و این فقط در حد و قواره ی نخبه ای همچون علی شریعتی است که پا در این مسیر بگذارد. کتاب های او اگرچه برای ده ها سال پیش به نگارش درآمده اند ولی امروز بیش از گذشته تازگی و طراوت دارند و برای کسانی که حق را می جویند و صداقت و عدالت در قضاوت دارند، به خوبی روشن است که اندیشه ی آن، زلال و صاف و بی آلایش و آرمانی است و بیش از هر زمانی، کتاب های او با تغییر و تحولات جامعه امروز ایرانی تطابق دارند.
اگرچه تمام سطور این کتاب، لیاقت چند بار مطالعه را دارند(چه اینکه من خودم پس از یکبار خواندن، دوباره تصمیم به خواندن آن گرفتم) اما من بخش هایی از این کتاب را که از اهمیت بیشتری برخوردار می باشند را برای شما تایپ کردم تا هم شما با نوشته هایی از این کتاب آشنا شوید و هم این قسمت ها، برای مواقع لازم در دسترس من باشد.

صفحات 2 الی 17 کتاب پدر، مادر، ما متهمیم: دفاعیات دکتر علی شریعتی درباره اتهام زنی های روشنفکران و متحجرین به وی 
امشب می خواهم به یک مسئله حیاتی و فوری بپردازم، برای اینکه احتمال می دهم که همیشه فرصتی برای اینکه با شما صحبت بکنم و این مسائل را مطرح کنم پیش نیاید.
یک مساله اساسی امروز مطرح است و آن این است که ما، به عنوان طرفداری از مذهب و همچنین ما به عنوان اعتقاد به تشیع، در زمان خودمان و در برابر نسل تحصیلکرده جدیدمان متهمیم. خوشبختانه از میان معتقدین به دین و مذهب در جامعه ی ما، اکثریت این شانس را دارند که در یک محدوده ی بسیار بسته ای زندگی می کنند و در آن محدوده ای که از محل خودشان و از یک گروه اجتماعی خاص پیرامونشان تجاوز نمی کنند، از خبرها و حوادث و جریاناتی که در بیرون می گذرد دیگر اطلاع ندارند، و اینها وجدانشان آرام است، مسئولیت شان سبک است و تمام دنیا و جامعه برایشان روبراه است و اساسا برای کسی که چنین محیطی و جامعه ای و طرز تفکری دارد هیچ کاری و هیچ ناهنجاری ای پیش نیامده که او احساس مسئولیت بکند. او مشغول کار دینی اش است، اطرافیانش –در آن محیطی که زندگی می کند- همه متدین هستند، مراسم مذهبی هم اجرا می شود، نماز و دعا که می خوانند، روضه و روزه هم که می گیرند، همه ی مردم –به معنای تمام کسانی که آن دور و بر هستند- در مراسم دینی شرکت می کنند، همه خانواده ها، از زن و مرد و پسر و دختر، معتقدند به «آقا» و به اصول دینی شان و یا رسوم و سنت های مذهبی شان یقین دارند، و به آنچه هم که وظیفه مذهبی شان می دانند عمل می کنند. بنابراین هیچ حادثه ی بزرگی و خطر خطیری پیش نیامده که باید یک کار حتمی و فوری و سنگین و تازه کرد، چیزی عوض نشده که او باید خودش را عوض کند و راهش را و سخنش را و طرز فکرش را. دین در حال از دست رفتن نیست که او باید حفظش کند، در معرض خطر نیست که او باید از خطر نگهداری اش کند. بنابراین او خوشبختانه در یک آرامش مذهبی و یک مسئولیت انجام شده و یک راه کوفته و یک زندگی و زمان آرام بسر می برد و در یک فضای بی باد و طوفان و در بسته و امن و خصوصی تنفس می کند و رنجی نمی برد و دلهره ای ندارد".
اما اشخاصی مثل من، در یک جریان دیگری هستند، وابسته به یک طبقه دیگری هستند و از نسل دیگری و از عصر دیگری و در تماس با فرهنگ دیگری و آشنا با افکار و اندیشه های دیگری و متاثر از نهضت ها و مکتب ها و جریان های فکری و اجتماعی و سیاسی دیگری و بالاخره دنیای دیگری.
خیلی از اشخاص معتقد یا به ظاهر معتقد به دین سنتی موروثی موجود، ایراد می گیرند به بسیاری از بیانها و برداشتهای من، نه تنها به تلقی ها و تحلیلهایی که امثال من درباره مذهب داریم، حتی چیزهای کوچک را هم بر ما نمی بخشند، مثل آنکه چرا کراوات می زنی؟ چرا ریشت را می تراشی؟ چرا در سخنت به اندازه کافی صلوات نفرستاده ای؟ در کتابت هر جا اسم علی آمده، "علیه الصلوه و السلام" و هر جا اسم پیغمبر برده شده "صلوات الله علیه و آله و سلم" نگذاشته ای؟ چرا اسم عمر و ابوبکر که ذکر شده فحش ناموس نداده ای ...؟ و حتی چرا پشت تریبون رفتی؟ و حتی چرا پشت تریبون و در وسط سخنرانی آب خوردی؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ ...
این ها است بزرگترین خطرات و دهشتناک ترین خطاها و انحراف ها و ناهنجاری ها و سقوط های غیرقابل تحمل که در محیط اجتماعی و دنیای فکری و معنوی معتقدات مذهبی آنها رخ داده و آشفته شان کرده است! این ایرادها و دلهره های اساسی آنها است، همین ها را در کتاب نوشته اند و پیدا است که نویسنده ها و فضلاشان هم هستند! اینها است برای آنها خطراتی که اخیرا متوجه اسلام شده است و همین خطرات اگر رفع شود، آنها دیگر در یک آرامش مذهبی و وجدانی و فکری و اجتماعی بی دغدغه و خاطرجمعی زندگی می کنند و خیالشان هم از جهت حفظ دین آسوده می شود و هم از جهت حفظ "مرید" (چون اینگونه دلواپسی های مذهبی و دلسوزی های اجتماعی، قبل از آنکه ریشه اعتقادی داشته باشد ریشه اقتصادی دارد) ولی به هرحال حق دارند. در محله ی اینها اسلام هست و تشیع و ولایت درست است، و مسجد و محراب و تکیه و روضه و خمس و زکات و حج و زیارت روبراه است و همه شعائر برگزار! اما کسانی که در یک جوّ دیگر و نسل دیگری پرورده شده اند، و مثل من فکر می کنند، اینجا دچار یک تناقض، یک بلاتکلیفی، و یک رنج بزرگ هستند، نمی توانند آرام بمانند، در گروه اجتماعی ای که من وابسته به آن هستم –یعنی جوانها و تحصیل کرده هایی که در ایران یا اروپا تحصیل کرده اند و کسانی که امروز با فرهنگ جهان آشنا هستند- آن عده که از طریق ترجمه یا از طریق خود متن های اروپایی یا غیر اروپایی، مکتب های جدید و ایدئولوژی های جدید و آثار ادبی و هنری امروز و افکار و عقاید فلسفی و اجتماعی جهان را می شناسند و در عین حال، در برابر همه اینها می خواهند مقاومت کنند و به مبانی مذهبی خودشان و ایمان نخستین خودشان وفادار بمانند، دچار یک مسئولیت بزرگ، یک رنج بزرگ هستند.
خواهش می کنم اگر در سخن تند من، در انتقادهای زننده و تیز و صریح من، تلخی ای وجود دارد، این تلخی را بر من ببخشید، اگر معتقدید و می بینید که در آن حقیقتی هست. زیرا مصلحت گویی خوشایند است و فریب دادن و دروغ بافتن و تایید و تعریف کردن شیرین، اما حقیقت تلخ است و بگذارید بجای تخدیر در دو کتمان بیماری و دلخوشکنک های آرام کننده، روی در روی این بیمار بایستیم و تلخ و تند و راست و صاف بگوییم که: «عقده های سرطان در خونت، در اعماق مغزت و دهلیزهای قلبت رخنه کرده و سخت پیش رفته است، فرصت کم است و فاجعه سنگین»!
برخلاف این محیط های بسته سنتی و موروثی مذهبی، که اگر کسی به اصول اعتقادی دینی معتقد باشد و دیندار باشد، از اسلام یا تشیع و حتی از خدا و اساسا از مذهب سخن بگوید، مورد توجه عموم قرار می گیرد، اسقبال عموم متوجهش می شود، دستش را می بوسند، زندگیش را تامین می کنند، حرمت و احترامش را دارند و بعد به عنوان یک شخصیت بزرگ و چهره نورانی و عالم روحانی تلقی می شود، و حیثیت و همچنین ثروت، هر دو را از طریق دین و به نام دین کسب می کند- در محیطی که من و امثال من هستیم، برعکس است، اعتقاد به مذهب یک اتهام بزرگ است. در این محیط، اگر یک استادی، یک دانشجویی، یک مترجم امروزی، یک نویسنده، هنرمند، شاعر، متفکر، فیلسوف، جامعه شناس و روانشناس امروزی، اگر گرایش مذهبی داشته باشد، به عنوان یک نقطه ی ضعف –هم ضعف اجتماعی هم ضعف علمی و فکری- تلقی می شود. در محیطی ما هستیم که درست بر خلاف آن محیط سنتی و موروثی مذهب، که اگر کسی دعا و نمازش را بخواند و بعد اضافی یک نماز نافله هم بخواند، یک حیثیت اضافی از مردم می گیرد، هم زندگی مادی اش و هم زندگی معنوی اش تامین می شود، در این محیط اگر کسی نشان بدهد که، در عین حال که مرد علم امروز است، خوب تحصیل کرده، مکتب های امروز را می شناسد، با دانش و فرهنگ این عصر آشنا است، اما اعتقادات دینی، اسلامی و یا شیعی هم دارد، همه ی آن امتیازات فکری و شخصیت علمی را از دست می دهد، و اگر نتوانند قدرت علمی اش را انکار بکنند، شخصیت اخلاقی و اجتماعی اش را انکار می کنند، متهمش می کنند که او علم را در خدمت مذهب قرار داده، به نفع این یا آن، این قطب یا آن قطب، و به ضرر مردم و به ضرر زمان و برای انحطاط و توقف توده!
تیپی که از اروپا می آید، اگر جامعه شناس است، اگر روانشناس است، اگر فیلسوف است، اگر مترجم است، می داند چه باید بکند تا شخصیت علمی اش به عنوان یک روشنفکر متجددِ مترقیِ انقلابی محفوظ بماند، و گروه روشنفکران متجدد خودشان را مسئول بدانند، در دفاع از ارزشهای علمی و شخصیت اجتماعی او. می داند اگر یک ترجمه از یک مصاحبه ی «ژان پل سارتر» بکند و یا از «برشت» و امثال این ملاک های روشنفکری عصر ما، برای همیشه به عنوان یک چهره جهانی و روشنفکر مترقی در جامعه به ثبت می رسد، اما اگر همین فرد بیاید و یک اثری به نام دین منتشر بکند، این اول بدبختی اوست در جناح مذهبی و موروثی اصولا کتابش را –به عنوان یک کتاب مذهبی- نمی توانند بشناسند و –به عنوان کسی که از مذهب سخن می گوید- تلقی اش نمی کنند. کتابش نخوانده، سخنش نشنیده، خودش نشناخته، مورد اتهام و تکفیر و تفسیق قرار می گیرد، اینکه از این جهت.
در میان روشنفکران مترقی متجددی هم که در هوای غرب و در فضای شعارها و مکتب های حاکم بر اندیشه های امروز تنفس می کنند، به عنوان یک "فرد استثنایی که هنوز پیوندهای کهنگی و ارتجاع در او وجود دارد" کوبیده می شود. و به قول یکی از همین نوع روشنفکران که در روزنامه «شرکت سهامی آیندگان» مرا وصف کرده بود، کسی تلقی می شود که: در عین حال که عالم هم هست، رسوب مذهبی در مغزش باقی مانده و تفکر علمی او را فلج کرده است، و تربیت اولیه اش او را در همان انحطاط دینی کهنه نگه داشته است.
چرا اینجوری است؟ چرا؟ من امشب آمده ام، مثل همیشه، تا به شما در این آخرین شب، نه به عنوان یک سخنرانی مذهبی یا حتی یک کنفرانس علمی و اخلاقی، نه بنام یک استاد یا نویسنده، دانشمند اسلام شناس، جامعه شناس، یک واعظ، یک روحانی، یک رهبر و راهنما –که هرگز مدعی هیچکدام نبوده ام و نیستم، بلکه آمده ام، بر عکس، به نمایندگی از طبقه خودم و از گروه خودم-همان طبقه و گروهی که خودم را متهم می کند به کهنگی و کهنه پرستی و محافظه کاری و مذهبی بودن- حرف بزنم، از همان طبقه دفاع کنم، و در این مجلس مذهبی و در برابر شما مردم مذهبی و معتقد، از زبان آنها دادخواهی کنم، اعتراض کنم، متهمتان سازم:
من به آنها وابسته هستم، من همه عمرم را دانشجو بوده ام و معلم، و اگر مترجم یا نویسنده یا سخنوری بوده ام، در این جو و در این محیط بوده ام، و در این فرهنگ پرورش پیدا کرده ام، و به اینها منسوبم و سخن آنها را می فهمم و روحیه شان را می شناسم و چون همه مراحل تحصیلی را گذرانده ام و همه را کلاس به کلاس طی کرده ام، به دانشسرای مقدماتی رفته ام، و با تحصیلکرده هایی که از متن توده برخاسته و از عمق رنج و فقر روستایی و شهرستانی جامعه ام آمده بودند، شب و روز معاشر بوده ام و با آنها زندگی کرده ام و درست از 18 سالگی به معلمی پرداخته ام و بلوغ عمرم را با تعلیم آغاز کرده ام و تمامی زندگی ام را توأمان معلم و شاگرد بوده ام و هم در حوزه علمیه قدیم درس خوانده ام و هم در فرهنگ جدید، هم در ایران و هم در خارج، از کلاس اول دبستان روستایی تا آخرین مراحل دانشگاهی تدریس کرده ام، و از کوچکی در متن حوادث و تحولات اجتماعی و نوسان های فکری محیط خود پرورده ام، و همواره با موج های اعتقادی و احساسی و تصادم های ایدئولوژیک زمان خود تماس مستقیم و آگاهانه داشته ام، و شب و روزم را همه با قلم و کتاب به سر آورده ام و با نفوذ و هجوم فرهنگ غربی و تسلیم عاجزانه شبه روشنفکرها و مقاومت متعصبانه شبه مذهبی ها در برابر آن، آشنا بوده ام، و در میان دو فرهنگ قدیم و جدیدمان که یکی مدعی مذهب است و دیگری مدعی تمدن، می اندیشیده ام و در متن دوره ی «انتقال» تیپ جامعه از مرحله «سنتی تقلیدی» به «مدرنیسم تحمیلی» حضور داشته ام و تبدیل «ارزش» ها را در زندگی و اخلاق و اندیشه شاهد بوده ام، و چون ریشه دهاتی داشته ام واقعیت معنی توده را لمس کرده ام و چون پرورش مذهبی داشته ام، پیوند مذهب سراپا متن مردم و عمق روح و فطرت و وجدان پنهان جامعه ام پیوند داده است و چون آموزش غربی داشته ام روح و بینش عصر خویش را شناخته ام و در بحبوبه مسائلی که در جهان مطرح است و بر انسان می گذرد قرار گرفته ام و آگاه بوده ام که «جامعه مذهبی» ما در برابر تهاجم روز افزون و دامن گستر و ریشه برانداز و سخت نیرومند فرهنگ غربی چه سرنوشتی خواهد داشت؟ زیرا جامعه ما دارای روحی سنتی و ارزشهای موروثی و ایمان تلقینی و ناخودآگاه است و فرهنگ غربی با روح نوآفرین و ارزش های عقلی و کفر علمی و خودآگاهی مادی و واقعیت گرایی زندگی و بینش پست لذت جویانه بوروژایی و عصیان علیه تمامی قیود بازدارنده ی اخلاقی و اعتقادی و فلسفه «اصالت زندگی» و «اصالت مصرف و قدرت و حرکت و پیشرفت مادی»، زیرا می دیده ام که مذهب موجود به صورت قالب های ذهنی متحجری درآمده است که تنها وراثت خانوادگی و سنت اجتماعی و تلقینات محیطی محافظ آن است، و کانون علمی و فکری اش که مغز آن به شمار می آید از جوشش و زایش پیشینش افتاده است، و اسلامی که بیداری و حرکت و نوآوری مستمر عقلی و علمی بود و پیشاپیش زمان می رفت و آن را راه می برد و از حوادث پیشی می گرفت و آنها را در پی خویش می کشاند، اکنون در میان توده ی پیروانش، مجموعه ی ناهمساز و بی جهتی از یک مقدار «مقدسات علمی» و «معتقدات ذهنی» شده است، به علاوه ی اعمال و رسوم و شعائری که همگی به شکل «تحکم» و «تعبد» باقی مانده است. و در این حال، از افق های دور و ناشناخته، حریفی تازه نفس و هوشیار و نیرومند و سلطه جو و عالمگیر بر او تاخته است که هم با علم، تکنیک، فلسفه، ادبیات و هنر و قدرت عظیم اقتصادی، و تجریه ها و موفقیت های تاریخی بسیار در طرد و نفی قدرت مذهب مجهز است و هم دستش در دست نیرومند استعمار غربی است که با اسلام کینه دیرینه دارد و می کوشد تا برای باز شدن راه ورود و اسقرارش در جامعه های اسلامی، آن را از سر خویش بردارد، چه، هرکه هم اسلام را می شناسد و هم از تاریخ آگاهی دارد و هم استعمار غربی را، در دو قرن اخیر به شکل علمی تحقیق کرده است می داند که اسلام در طول حیات تاریخی اش نشان داده است که استعداد بیدار کردن و حرکت بخشیدن به جامعه خواب رفته و راکد، و عزت و قدرت دادن به ملت های خو کرده به ضعف و زبونی را داراست و نیز، جز یک احساس دینی و ایمان قلبی و اعتقادی، یک فرهنگ غنی و ریشه دار و زاینده است، و بزرگترین مانع اجرای طرح استعمار فرهنگی است یعنی: پوک کردن جامعه مترقی و فرهنگ زدایی روشنفکران ما که باید در برابر استعمار فکری و سلطه اعتقادی و روانی تهیدست و بی مقاومت و فاقد اصالت تاریخی و شخصیت بالذات انسانی و استقلال روحی شوند تا رام و آرام به چنگ آیند و شناسنامه فرهنگی نداشته باشند.
اینچنین بود که من، نه به ضرورت روشنفکری و از روی مطالعه ی شعرها و نمایشنامه ها و ترجمه های این آثار ادبی و هنری پیشرو و یا در بحث و جدل های محافل خاص انتلکتوئل متعهد، بلکه از آنرو که از متن مردم عادی جامعه ام بوده ام و به چندین پیوند با آن پیوسته بوده ام، آنچه را روشنفکران، نویسندگان و دانشمندان و ایدئولوگ ها می اندیشند و می فهمند، من در عمق وجدان جامعه ام تجربه کرده ام و آنچه را برای آنان مفاهیم علمی و ذهنی و نظری است، من با پوست و گوشتم امی وار لمس کرده ام و در این عینیت ها و واقعیت های اجتماعی و تحولات فکری زندگی کرده ام و به آنچه بر زمان و در محیط ما می گذرد، علم حضوری بلاواسطه دارم و در تصادم میان فرهنگ امروز و مذهب دیروز، خود در هر دو صف حضور داشته ام و نسبت به مذهب سنتی موجود و سرنوشت آن در قبال هجوم استعمار فرهنگی و انتقال اجتماعی و سلطه بینش مادی و روح بورژوایی آگاهی اینچنین دارم و می دانم که وظیفه ی تحصیلکرده ما، محیط روشنفکری ما و نسل جدید ما از کی، چرا، چگونه و در نهایت به سود چه قدرت ها و قطب هایی از مذهب دور می شوند و به ویژه از اسلام و با حساسیت بیشتری از تشیع بیگانه می شوند و حتی با عقده نفرت و خصومت از آن فرار می کنند تا به کجا برسند و تا به چه دامنی پناه جویند و یا ناخودآگاه به چه دامی فرو افتند؟
نه تنها این خصوصیات به من حق می دهد که درباره ی سرنوشت مذهب در جامعه، نقش استعمار فرهنگی و استبداد روحانی در تزلزل پایگاه های اجتماعی مذهبی و علل و شرایطی که مسیر حرکت زمان را از کنار مذهب دور می سازند اظهار نظر کنم، بلکه رشته تحصیل و زمینه اساسی تحقیق و مطالعه علمی و حتی برنامه تدریس خود را به ارزیابی و شناخت علمی همین مسائل اختصاص داده ام و تاریخ تمدن و جامعه شناسی مذهبی و تاریخ ادیان، و از سویی آشنایی و مطالعه دائمی نهضتهای فکری و انقلابات اجتماعی دو قرن اخیر و به خصوص رستاخیزهای ضد استعماری دنیای سوم و شناخت ایدئولوژی های معاصر و بالاخص تاریخ اسلام و سرگذشت استعمار در جامعه های اسلامی و تحولات و حرکات سیاسی و فکری و اجتماعی بسیاری که در میان این لایه ی اجتماعی رخ داده است مرا حق بیشتری می دهد که از روشنفکران جامعه خویش و موضع گیری جامعه شناسی و فرهنگی آنان در برابر مذهب و تلقی یی که به ویژه از اسلام و تصویر موجود تشیع دارند سخن بگویم، و شما نیز این حق را به من بدهید که به عنوان یک «کارشناس» از مذهب –که ایمان شماست- و از تحصیل کرده ها -که نسل وابسته به شما هستند- و از جامعه ای که در آن زندگی می کنید و مسئولیت دارید و باید بدان آگاهی و شناخت درست و علمی داشته باشید سخن بگویم، و تجربه ها و ثمره مطالعات خویش را، بی تقیه و ریا و پنهان کاری های مصلحتی و خوش آیند عرضه کنم. مجموعه‌ی این شرایط و اوضاع، مرا بر آن داشته است که این همه فریاد و نصیحت نصیحتگران دلسوز و عاقل و زرنگ را که می فرمایند: "آدم باید طوری حرف بزند که همه خوششان بیاید "نتوانم بفهمم".
شما سخن مرا گوش بدهید، از شما نمی خواهم که هرچه می گویم بپذیرید، همین قدر بدانید که، اولا به آن دلایلی که از خود گفتم، هم حق دارم از این باب سخن بگویم، و هم اطلاع و تخصص و خبرگی علمی، و ثانیا به همین دلایل که می بینید، «بر خلاف همه ی مصلحت ها» حرف می زنم. پس شک نیست حرفی که می زنم تنها به خاطر حقیقت است و اگر هم نظرم درست نباشد، نیتم درست و فریادم از سر مسئولیت و درد.
به سخنم آن چنان که قرآن می گوید گوش کنید: "فبشر عبادالذین یستمعون القول فیتبعون احسنه" مژده ده بندگانی را که به حرف گوش می کنند و بعد هرچه را درست تر و حسابی تر یافتند تایید می کنند و دنبالش را می گیرند "اولئک الذین هدیهم الله و اولئک هم اولوالالباب" (قرآن سوره زمر آیات 17 و 18)؛ اینهایند آدم هایی که خدا به راهشان آورده و اینهایند که شعور دارند.
من آمده ام به نمایندگی این طبقه تحصیل کرده بی دین به شما بگویم. نه تنها بی‌دین و بیگانه با دین شما، بلکه بیزار از دین و عقده دار نسبت به مذهب، و فراری که به هر مکتبی، به هر شعاری و به هر فلسفه دیگری متوسل می شود و پناه می برد، از ترس مذهب شما. به نمایندگی از اینها، به شما که مسئول مذهب و ایمان خودتان و زمان خودتان، خانواده خودتان، جامعه خودتان هستید بگویم: برای چه طبقه ی من و گروه من از شما بیزار شده، از شما بیگانه شده و شما با او بیگانه هستید و نمی توانید با هم یک کلمه سخن بگویید؟ به مادرها بگویم که برای چه دختر شما نمی تواند با شما حرف بزند، و شما هم نمی توانید با دخترتان حرف بزنید، با دو زبان سخن می گویید و در دو فضا تنفس می کنید؟ نه او برای شما یک مستمع خوب و رامی است و نه شما برای او یک نصیحت گوی منطقی و جالب. و به پدرها بگویم که فرزند شما نه به عنوان یک فساد اخلاقی، بلکه با دلایل و علل فکری و اعتقادی، از شما فرار کرده و با شما بیگانه شده است، و همچنین بر سر شما به عنوان معتقدان امروز به اسلام و تشیع، و به عنوان کسانی که در اعتقاد و عمل به دینتان هستید، بنابراین مسئولیت شیعه بودن و مسلمان بودن و دین دار بودن دارید و به صریح قرآن هم در راه نجات خود و هم خاندان و فرزندانتان باید بکوشید، فریاد زنم که:
قوا انفسکم و اهلیکم نارا! خودتان و اهلتان را از آتش نگاه دارید!
آری، من آمده ام از این آتش که بر اندیشه و ایمانتان افتاده خبر بدهم. بگویم که اساسا این دین شما و ایمان شما و مذهب شما چرا متزلزل شده، و چرا نگهداری اش برای شما مشکل شده است؟ و چرا هر لحظه و هر نسل تنهاتر می مانید و ضعیفتر؟ و در برابر هجوم اندیشه و روح این قرن،عقب نشینی می کنید و خودتان را عاجز احساس می کنید، و جز توسل به دعا برای اصلاح این نسل و این عصر هیچ راهی به ذهنتان نمی رسد؟
ما متهمیم! من در هر روزی اگر ده تا نامه دریافت می کنم، و اگر بیست تا سی تا انتقاد می شنوم، از این سی تا، پنج تای آن از طرف مومنینی است که به من اعتراض کرده اند که مثلا: "چرا در آنجا که گفتی پیغمبر به مسجد آمده بود، گفتی پیغمبر خوشحال بوده از اینکه دیده مسلمین وحدت و اتحادشان را در غیاب او هم حفظ کرده بودند"! در جای دیگر درباره مهر نماز اینجوری گفتی، در جای دیگر راجع به کتاب مفتاح آنجوری گفتی، 5 تای از آنها از این قبیل انتقادات است. اما 35 تای دیگرش این انتقاد است که "تو با تکیه بر مذهب، به علم روشنفکران خیانت می کنی" و من به اینها اهمیت می دهم، برای اینکه از اینهایم، برای اینکه در برابر این طبقه مسئولم، برای اینکه این طبقه، فکر و فرهنگ و عقیده این جامعه را و خود جامعه را اکنون و فردا می سازند، برای اینکه نویسنده و متفکر و ادیب و طبیب و مهندس اینهایند، مظهر این جامعه و این زمان اینهایند، من با آنهایی که اکنون بنام دین زندگی می کنند، قدرت دارند، و نفوذ دارند و رسمیت دارند، پیوند طبقه ای و اجتماعی ندارم، دلهره ای ندارم از اینکه با من مخالفند یا مخالف نیستند، چیزی ندارم که از آنها از من بگیرند، چیزی نمی خواهم که علاقه و تایید آنها باعث شود که آن را پس بدهند، نه از راه دین نان می خورم، که نانم آجر شود، نه منبر دارم، نه محراب دارم، نه لباس روحانی و نه عنوان و منصب دینی دارم، نه موقعیت مذهبی دارم و نه مرید پولدار دارم و نه می جویم.
من به عنوان کسی که مسئول گروه خودش و جناح خودش و طبقه خودش است، به این عنوان در این جامعه حرف می زنم و اگر پیش شما می آیم و به مجلس شما می آیم و به مذهب شما و به معتقدات شما و مراسم شما هم کار دارم، به نمایندگی از آنها است، آمده ام که بگویم: همه چیز از دست رفته است، و همه چیز از دست می رود، به چه چیز مشغولید؟
به فرمایش علی(ع): "دشمن با شما فریبکاری و نیرنگبازی می کند و شما تدبیری نمی اندیشید، دسته دسته از شما می ربایند و می برند و خشمگین نمی گردید، دقیقه ای از شما غفلت نمی کنند و شما در بی خبری به سر می برید، به خدا قسم جماعتی که به یاری یکدیگر برنخیزند و کار را به یکدیگر واگذارند مغلوب می شوند و شکست می خورند" (1).
آری، بیست و پنج تا از این سوالات و انتقادات علیه من از این قبیل است که: "تو به عنوان یک تحصیلکرده امروز، به عنوان یک روشنفکر، به عنوان یک نویسنده متعلق به این نسل، چرا همه قدرت قلم و وقت و فکرت را و حتی سوادت را وقف دفاع و تفسیر و توجیه مذهب می کنی، در این نسل و در این عصر؟ و این خیانت به این نسل است و خیانت به این عصر است ..." .
یکی از دانشجویان سابقم که از روشنفکران نویسنده و هنرمند امروز است به دوستش که با من هم آشنا است نوشته بود: "حیف از شریعتی که افکارش مذهبی است، اگر نه، بت روشنفکران می شد"! این اتهام من است در برابر گروه خودم، در جو خودم و طبقه خودم، و به این اتهام است که من جدی فکر می کنم و می اندیشم، نه به اتهام آنها، آنها به من کاری ندارند و من هم به آنها، من آمده ام اتهامات گروهی را که پسر شما و دختر شما و نسل شما است به خود شما به عنوان نماینده آنها، به شما بگویم، و این نمایندگی را از من بپذیرید. برای اینکه من نه با آنها همفکر هستم که به نفع آنها و طبق عقاید آنها صحبت کنم، و نه هم در گروه شما و در این طبقه شما وابستگی دارم تا به مصلحت شما و اوضاع و احوال اینجا صحبت بکنم. و می بینید که زرنگی من جوری است که، زبانی را و راهی را انتخاب کرده ام که هم آن طبقه رسمی روشنفکر و هم این طبقه رسمی مذهبی هر دو بر می آشوبند و یا ظلم می شمارند، و از همین جا فهمیدم که شاید واقعا بر حقم و راست می گویم، چه، امروز هم هرکس بخواهد براستی از علی پیروی کند (پیروی راستین از علی و راه و روش و طرز تفکر علی، نه علی پرستی کردن اما در زندگی و جامعه و طرز فکر و کار، از خیانتکاران اموی و مقدسین نهروانی هم جلو بودن!) تنها می ماند، هم دشمنان دین با او می جنگند و هم متعصبان و مقدسان دین، و به نام حمایت از دین شمشیر به رویش می کشند، چنانکه کردند و دیدید و در تاریخ می خوانید.
پارسال رفتم به یک کنگره بین المللی در مکه سخنرانی کنم. متن سخنرانی ام را دادم، رد کردم و گفتند این «شیعه غالی» است، شیعه غالی یعنی شیعه افراطی، شیعه ای که درباره علی(ع) مبالغه می کند. وقتی خبر دادند که به اتهام شیعه غالی بودن و علی پرست بودن در عربستان سعودی، مرا از شرکت در کنگره اسلامی ممنوع کرده اند، خدا را شکر کردم که مرا به راهی رانده که در ایران متهم به تسنن هستم و در عربستان متهم به تشیع! و به هر حال اگر راه من درست هم نباشد لااقل به حقیقت نزدیکتر است از راه کسانی که عادت دارند هم از توبره بخورند و هم از آخور، راهی است که می دانم اگر تا آخر عمر تلاش کنم و زندگی ام را فدایش کنم، نه به عنوان «بت روشنفکران» در آن جناح چیزی می شوم و چیزی به دست می آورم و نه به عنوان یک چهره مقدس مذهبی در اینجا. هر دو را از دست می دهم و امیدوارم در این از دست دادن ها چیزی بدست بیاورم، چیزی که می خواهم.


صفحات 130 الی 133 کتاب پدر، مادر، ما متهمیم: بردگی اقتصادی مردم در عصر جدید   
«جامعه شناس» می داند که امروز چگونه تمدن بشری به سوی «فلسفه ی اصالت مصرف» پیش می رود و علم و تکنیک و سیاست و حتی علوم انسانی همه در خدمت «هر چه بیشتر تولید و هر چه بیشتر مصرف» قرار می گیرند. «انسان شناس» است که می بیند چگونه همه تجلیات روح و پرورش استعدادهای گوناگون و گسترش ابعاد وجودی و شکفتن نبوغ ها و تنوع تیپ ها و کاراکترها و بالاخره، همه اوقات فراغت و تامل و خوداندیشی و تفکر آزاد و حس کردنِ جهان و حیات و معنی و مفهوم وجودی انسان ها. همگی در برابر هجوم تصاعدی و بی امان «مصرف های نو به نو»، پایمال می شود! و دستگاه های تبلیغاتی و فکری و هنری وابسته به قطب های تولید سرمایه داری، هر روز، در زندگی روزمره و در مسیر غریزه های مادی، نیازهای دروغین پدید می آورند و بر افراد و خانواده ها و طیبات و جامعه هاو ملت ها تحمیل می کنند و آنگاه برای تامین آنها، همه را به تلاش و تکاپوی بی انتها می دوانند و می بیند که سرخ و سیاه و زرد و سفید را همه به یک گردونه ی تکراری مهوّع و عبث افکنده اند و می چرخانند: تولید برای مصرف و مصرف برای تولید، تولید برای مصرف و مصرف برای تولید و تولید برای ... تا ... مرگ!
سرسام آور و تهوع انگیز! این است معنی حقیقی «استفراغ» سارتر! هر کدام سرنوشت «سزیف» را پیدا کرده ایم؛ ربّ النّوعی که از طرف زئوس –سلطان طبیعت- به این عذاب محکوم شده بود که سنگی عظیم را از پای کوهی بلند بر دوش می گرفت و با همه رنج، به قله کوه می رساند و به آنجا که می رسیده سنگ از پشتش فرو می غلتید و به پای کوه می افتاد و بازمی گشت و آن را بر دوش می گرفت و بالا می برد و به اوج قله می رساند و باز می افتاد و باز و باز و باز تا ... ابد!
اصالت مصرف، نظام زندگی قسطی! نظامی که در آن همیشه انسان از عمرش کم می آورد!
همیشه باید برای مصرف های گذشته اش، آینده اش را بفروشد؛ آینده فروشی، عمر فروشی، برای تامین نیازهایی که بر من تحمیل می کنند بی آنکه به من قدرت خرید بدهند؛ ناچار چون محتاجم کرده اند و پول ندارم، سال های عمرم را از آینده پیش فروش می کنم! این است «بردگی جدید» و معنی «آزادی بردگان»!
یعنی عصری که در نظام زندگی مصرفی، بردگان خود را آزادانه به ارباب می فروشند، حتی با التماس و پارتی بازی، برای آنکه خواجه بخرد! و آنگاه منی که به دستگاه های سرمایه داری و تولیدی بانکی، خودم را پیش فروش می کنم، چگونه می توانم امکان رشد متنوع و آزاد خویشتنِ انسانی و شکفتنِ ارزشها و استعدادها و کاویدن رازهای درونی خویش را داشته باشم و یا برای خود فراهم آورم؟ من اکنون و فردا، برده ی ذلیل مصرف های پیشین خویشم!
و اینچنین است که روشنفکر را نیز که به عنوان یک انسان آگاه و آزاد در برابر جامعه اش، توده محرومش، در برابر فاجعه، ظلم، استعمار و عقب ماندگی و جهل مردم، جنگ و جنایت در جهان، احساس مسئولیت می کند و باید تعهدات انسانی خویش را انجام دهد؛ به تعبیر مرحوم جلال، «اخته» می کنند. نیازهای جدید، زندگی مدرن، لوکس، وسائل راحت، شیوه ی رایج زندگی عموم، پشت سر هم مصرف های روز افزون بر سرش می ریزند و بر پشتش بار می کنند و به سوی تامین این احتیاج های مصنوعی تحمیلی می دوانندش و بالاخره، در آن گردونه ی ابلهانه ی صرع آور گرفتارش می کنند تا پاک به فروش می رود و سنگین می شود و پیه و چربی می گیرد و به زمین می چسبد –و در زیر بار سنگین تعهدات اقتصادی و زندگی روزمره ی فردی و خانوادگی خویش و هزاران محافظه کاری و مصلحت پرستی و ضعف و ذلتی که لازمه حفظ و اداره ی چنین زندگی ای است. مسئولیت های انسانی و انگیزه های اعتقادی اش همه همچون «احکام جوانی» از سرش می پرد! و به زودی عاقل مردی می شود که تمام هدفش این است که کاری کند که هیچ چیز دست نخورد، کاری نکند که شرایط شغلی و اجتماعی اش عوض شود، در خطر افتد، چون بر اساس همین شرایط بوده است که آینده اش را پیش فروش کرده است، او جرأت و حق این را ندارد که ریسک کند،به هر قیمتی و با تن دادن به هر ننگی بابد نگهش دارد. 

برای کسب اطلاعات بیشتر:   
1. دانلود سخنرانی صوتی دکتر علی شریعتی (متن صوتی اصلی کتاب)   
2. فایل پی دی اف چکیده ی عمده ای از متن کتاب  
3. چکیده ای از متن این کتاب در وب سایت اختصاصی دکتر شریعتی
4. فایل صوتی کتاب پدر، مادر، ما متهمیم
5. مواجهه متفاوت بهشتی و مصباح با شریعتی 

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۲/۰۴/۰۹
سید ابوالفضل

روانشناسی

نظرات  (۴)

مرسی خیلی خوب بود با تشکر از شما.
مرسی خیلی ممنون از زحمات شما
۱۴ فروردين ۹۳ ، ۲۰:۴۳ عظیمه رحیم ابادی
عالی بود
مفید بود
مرسی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی